احساس حقارت می کنی ....وقتی ادم هایی مثل کاوه بودن...و تو هیچی...محمود کاوه....تا قبل از اینکه بدونم دست پرورده حضرت اقا(حضرت ماه) یکی بود برام مثل بقیه شهیدا...مثل همین اسامی اتوبان و خیابان و مدرسه که هیچ قرفی بین شهید کلاهدوز و شهید دوران برام نداشت...تا  فهمیدم تو دسا پرورده اقایی.....تا وقتی که تو اردو دانشگاه برا اولین بار امدم دیدمت مشهد...تا وقتی که"رد خون روی برف یا در برف بزرگ شو دخترم "رو خوندم...تو دیگه یکی از همه نیستی تو محمود کاوه ای فرمانده شجاع من...فرمانده ای که باید دخترش در برف بزرگ شود تا انسان ...تا شجاع ...تا صبور...تا جان سخت بار بیایید.....

بین همه ی روایت های کتاب روتیت حسین اکبری خواهرزاده شهید کاوه و شهید صیاد شیرازی از همه قشنگترند...

به خصوص روایت حسین اکبری و شباهت  دایی و خواهرزاده که اگر مثل من سنگ هم باشی باید مواظب کتاب امانتی دانشگاه باشی که خیس اشک نشود....

دخترم را باید توی برف بزرگ کنم....