امروز افطاری مدرسه ام بود...افطاری فارغ التحصیل ها....

از دیدن معلم  ها و بچه ها  از دیدن بچه ها و تغیییر ها از دیدن مدرسه....

از خنده ها و گریه ها...

وارد سالن مطالعه پیش شدم  پدرمون در امد تا قبول شدیم..............!!!

می خوام چند تا خاطره بنویسم....

از معلم دینی ام از مدرسه ام از مریم ها از خانم و واقای محمدی...

با ید خوب فکر کنم و بعد بنویسم...................