یکی از کتاب ها خوبی که توی این چند ساله خواندم همین کتابه "از به" است البته همون طوری که از اسم کتاب هم معلومه   تمام روال داستان توی نامه نگاری های بین اشخاص روایت می شه.داستان در باره ی خلبان جانبازی که حق پرواز رو ازش گرفتن و نمی زارن  پرواز کاه ولی مرتضا که  می ذونه بدون پا هم می تونه پرواز کنه داره تلاش می کنه برای رسیدنبه دوباره پریدنچند قسمت از کتاب رو که خودم خیلی دوست دارم براتون می زارم...

_فرانک !امشب دعوتم پارتی...

_به من چه؟

_نه از این پارتی های دیگوری .تریپش خیلی کلاسه.فول پارتی !همه چی تمام!

_من چی کار کنم؟

_هیچی!فقط گفتم به ات بگویم.یعنی اگر دوشت داشتی بیا یا هم بریم...

_درس دارم.

_خسته کردی درس را!ولش ...یک امشب رو بیا بریم.تریپ صفا...

چیزی بهش نگفتم.اما دست بردار نبود.پاپی ام شده بود ناجور.یه قول پسرها گیر داده بود سه پیچ!خلاصه عاقبت راضی شدم که برم...

البیه این جای داستان یه ایراد  کوچولو داره  یعنی این پسر که یه پاش تو همه ی پارتی است نمی تونه یه کی رو برا خودش جور کنه که باید بیاد برای فرانک موس موس کنه؟ یا نکنه فرانک رو دوست داره و می خواد این نطوری این رو بفهمونه  که در این صورت تناقض پیدا می کنه با بقیه ی داستان در هر حال!!!

                                                                   ****

زنرال لیتهولد بلند  شد و غضبناک نگاهمان کرد.ما سربازان رشید  ارتش شاهنشاهی هم از ترس کپ کردیم.آختونگ پاختونگی کرد و فریاد کشید. مرتضا گفت:

_بچه ها ١مثل این که می گوید بپریم پائین!

_از این ارتفاه؟ مغز خر که نخورده ایم!

ژنرال جلو آمد و یقه ی من را گرفت .دکمه ی بالای لباسم را باز کرد و یک نقشه فرو کرد توی لباش نظلمی من .یک قطب نما را هم با نخش عین گردن بند اانداخت دور گردنم.بعد هلم داد سمت در باز هلیکوپتر.نگاخش کردم و به فارسی گفتم:

_شوخی می کنی؟