...دفعه ی دوم که بردنش بازجویی همه چیز لو رفته بود ناجور خانم صفایی از رو ی تشابه قیافه و مسئول کارهای اداری فهمیده بودن که اون برادر قول چماغ ساره باید همون زندانی بند سه باشه.اینکه تا حالا نفهمیده بودن واسه این بود که توی دو سه هفته در اثر یه اشتباه او ن قدر بگیر بگیر شد که جلسه ی معارفه ی بازجو ها هم با زندانی ها سه چهار هفته  طول کشیده بودو اونها نرسیده بودن چک کنن کی به کیه . جلسه ی دوم بر خلاف جلسه ی اول اصلا جای خوش گذرونی و مسخره بازی نبود . ساره انتظار داشت مثل دفعه ی قبل حمید رو ببینه روی صندلی ولی با دیدن صادق دلش اروم گرفت اخه از اون روزی که تو تظاهرات ساره رو گرفتن هیچ خبری از صادق نبود . چشم صادق رو که با زکردن  با دیدن ساره خیلی راحت و اروم خندید.جوون بودن واصلا تا حالا کسی حالیشون نکرده بود ساواک یعنی چی .انگار نه انگار اینجا زندان ساواکه .معینی که جریان خر شدنش رو از یاد نبرده بود اومد سمت ساره و و گفت: پس اون برادرغیرتی که اگه می دونست تو و اون پسره به هم زدین می کشتتون اینه؟ صادق با چشم و ابرو سوال می کرد که این اراجیف چیه ؟ مرتیکه چی می گه ؟ ساره بهش فهموند که جریان مهمی نیست . هنوز مشغول رد و بدل علامت بودن که معینی فهمید .چنان کوبید تو صورت صادق که با صندلی پرت شد تو دیوار.آه ساره دلخراش تر ازفریاد صادق بود .معینی این رو خوب فهمید.صادق رو به زور با صندلی بلند کرد و  نشوند و خیلی ارام اومد نزدیک گوش ساره  وگفت : برادرت روخیلی دوست داری ؟ و با دست شروع کرد به صاف کردن فرنچی که ساره به عنوان روسری سرش کرده بود .دستش رو گذاشت رو گونه ی ساره .ساره لرزید. ولش کن کثافت.صدای صادق از عصبانیت می لرزید. دل صادق لرزید ...معینی ولی این جلسه ی تمرینش بود . ساده ترین راه  اعتراف گرفتن رو خوب می دونست . چی بهتر از دو تا خواهر و برادر که اینقدر وابسته اند؟برای یه لحظه رفت بیرون تا ببینه چی می گن این خواهر و برادر ... ساره اصلا به صادق نگاه نمی کرد برای اولین بار بود که دلش برای خودش می سوخت. صادق گریه می کرد نمیدونست برای ساره یا برای خودش...