می نشینم لب حوض... روشنی، من، تو، آب

***

برق ها خاموش است و روحانی مسجد صحبت می کند.وای که چقدر زیبا صحبت می کند!وسط صحبت هایش است که می بینم صدایش نمی آید پرده را بالا می زنم ، به روحانی نگاه می کنم ، آهسته وآرام  اشک هایش را پاک می کند..._مردم بیاید یه امشبه رو خدا وکیلی خودمون رو امتحان کنیم.من دیگه هیچی نمی گم...

***

                    یا لیتنا کنا معک                  روحی فداه یابن الحسین

مداح می گوید و ما سینه می زنیم .ای کا ش با تو بودیم  ای پسر حسین...مداح می گوید و ما سینه می زنیم.و من برای اولین بار به خودم شک می کنم...

****