این چند خط پایین از جمله های یه فرزند شهیده...بابا رضا خوب که چند وقت پیش رفت پیش خدا ...این از یادداشت های پسرشه که بدون اجازه می زارم این جا...به امید نگاهی...

 

انگار همین دیروز بود وقت اذون صبح و و دعای عهد، اگه سرفه امونش بده ... هنوز هم باورم نمیشه تورفتی ؛ با صدای زنگ تلفن یا در فکر می کنم تویی که از ماموریت داری بر می گردی ! اون چند مدتی که بیهوش بودم ولی صداها رو که میشنیدم ، یادمه دکتر می گفت این عاشقه ، کسی رو دوست داره ؟ چرا اینقدر عذابش می دید خب بزارید به عشقش برسه ؟خواستم بخندم اما نمی تونستم .مثلا قرار بود ما بمیریم و الان هم یه حجله خوشگل با چهل تا فانوس برامون ردیف کنند 
دست آقا کاظم رو گرفتی چند هفته بعد رفتنت اونو هم همراه خوت بردی من که از پوست و خون و گوشتت بودم اعتنایی نکردی فقط معطلم کردی .پاک ضایع شدیم عجب ما رو ضایع کردی یکی طلبت !

توکه می دونی من هنوز هم با صدای تو برای نماز صبح بیدار می شم .بابا کل وسایلت رو این پدر صلواتیا به غنیمت گرفتن ، انگار تو شفا گرفتی و برای تبرک همه رو تقسیم کردن ؛ تا بیام خونه فقط یه جفت پوتین کهنه  برام گذاشتن و بایه پلاک و اتاقی که ...!.پلاک روگذاشتم رو  قلبم تا یکم از دردش کمتر بشه . پوتین رو گذاشتم رو چشمام و گفتم خوشبحالت پویتن ،هر جا بابارضا می رفت تو همراهش بودی بجز این چند وقت اخری که دیگه بهت مرخصی داد ..دیدم اروم اروم خیس شد. خوشبختانه اتاقت رو تسخیر کردم حسابی !!!اما کلافه شدم ، وقت و بی وقت ای پدر صلواتیا با اون غنیمتا یکی با پیراهنت ،یکی با قرانت و یکی با مهرت خلاصه با هر چیزی که از تو دارن می آن یه گوشه می شینند وکلی باهات صفا می کنند و میرن .اگه می زاشتی همین جا بغل همین شهدای گمنام دفنت..... ((دفن چیه ؟ تو که نمردی ؟؟منظورم خاکی میشدی)) ...اقلا اینا می اومدن اونجا به دیدنت نه اینکه هی ما رو اذیت کنن  مثلا دکترا گفتن این تق و لقه اگه یه سکته دیگه کنه فاتحه ش رو باس بخونید  .ما که ارزومونه شونصدتا سکته کنیم .  

امروز روز عید بود (((بگو چه خبر بود روز عید اون ورا کلی بهتون داره خوش می گذره ))) کل مقامات و دوستانت اومدن برای تسلیت و تبریک..نمیخوای بیایی برای پذیرایی از دوستات !!! چقدر به این پیرمرد زحمت میدی عجب پسرایی بزرگ کرده عصای پیریش نشدن هیچ؛ بلای جونش هم شدن ؛یکی از یکی عاشق تر ....وقتی اینا رو به بابابزرگ گفتم خندید و گفت آی گفتی .
 
خلاصه اخرش به آرزوت رسیدی ؛چه کیفی داره با دوستات باشی بیخیال ماها ، چه صفایی داره روزی خور سفره خدا شدن ؛بازم بی خیال ماها . ترسیدی بیام یهو خجالت بکشی و بگن این همونه....... این که پروندش سیاهه!یه امید داشتم اقلا تو منو شفاعت می کنی ؛نگو اینقدر حقیر و بیچاره بودم که حتی تو یا اون سعید بی معرفت هم اعتنایی بهم نکرد .من حتی از پیکان مدل 49 هم کمتر بودم، وقتی اینو گفتم مادربغض کرد

حالا کلی بهت خوش می گذره نه دیگه سرفه ای نه دیگه تشنجی نه دیگه موجی تازه  موهات هم نمی ریزه ،خوب خوب راه می ری ، ماشاء الله ،شدی یه جوونی که دل می بره ،یه بار همین جوری بیا ببینمت بگم به به چه بابای جوون و خوشگلی دارم . میگم مواظب باش اونجا حوری و پری عاشقت نشن .هر کی اومد بهش بگو من اینجا کلی بچه دارم.

راستی از همه مهمتر سلام ما رو به یوسف زهرا سلام الله برسون.اینقدر آقا آقا گفتی که اخرش آقا خودش اومد دستت رو گرفت .سفارش ماهارو بکن .

بابا اینو فقط دل بده ،من امسال محرم بدون تو چیکار کنم ؟ بابا کاروان راه افتاده منزل به منزل داره می ره آقا داره از همه دعوت می کنه ، تا تو بودی اقا از ما هم دعوت میکرد حالا چی ؟ بابا یا خودت منو راهی کن یا اینکه از آقا بخواه منو دعوت کنه .
امسال محرم بدون تو، بدون سرفه های تو، بدون ذکر یا حسین حسین تو،بدون گریه های تو برای عمه سادات سلام الله ، من چه جوری دووم بیارم .کی برای من مثل تو می تونه از عمه سه ساله روضه بخونه؟ کی مثل تو برای من عطش بگه و بهم نشون بده .منو تو انتظار نزار ...بابا من امسال محرم بدون تو چیکار کنم ؟؟؟؟؟