سلام

7تا داستان کوتاه از مهدی سهرابی ...مال نشر نیستان خوب بود یدک نیود...البته مثل اکثر داستان های کوتاه پر از از زنان خائن و خیابانی...

داستان اول خاص و البته جدید بود...یه اتفاق به ظاهر معمولی و سادهو ساده از دید ادم های مختلف...

"ولی خودمونیم عالمی بود.تمام دخترهای محل برای ما اش و شله زرد نذری می اوردن ،قدرتی خدا ما بک دونه آبجی هم نداشتیم که به بهونه او بیان خونه ما.بند کرده بودن به این ننه هه.هر وقت می رفت خریدیکیشون بارش رو می اورد._حاج خانم بدین ما براتون بیاریم.تو راه خونه هم مخ ابن ننه بیچاره ما رو می ریختن تو فرغون که من گلدوزی و خیاطی بلدم،اشپزی ام چنان،خونه داریم بهمان،شما هم که تاج سرمایید.یک روز گفتم "ننه،من تا اونجا که می دونم ما 14 تا معصوم بیشتر نداریم.اونام که یکیشون زن بوده،گیرم کلی لقب داشته .ولی الهی قربونش برم ،اسمشون نسرین که نبوده، یوده؟"...