وارد اتاق تشریح که شدیم بوی فرمالدهید هم چین زد بالا که نگو و نپرس...ما ها که تجربه داشتیم که خوب خیلی باک مون نبود...بنده خدا استخوان "اسکاپولا"(کتف)رو گرفته بود تو دستش و تا نوک پاش  داشت می لرزید ...رفتیم رو جنازه ها رو دادیم بالا  اون یکی در حالی که اشک  چشم هاش رو پر کرده  فقط داره فاتحه می خونه...دو ساعت بعد از اتاق تشریح ما ناهار و نماز رو "ای وی"زدیم(زدیم به رگ!!!)هنوز بغ کرده داره می میره از غصه...شب توی خوابگاه می گه که به زور مادر و پدر الان اینجاااست....

و ما که از اول دبستان چیزی جز دکتر شدن نمی خواستیم با قیا فه های دردناکی نگاهش می کنیم...

و همیشه این سوال پیش می یاد که پس کی خودت تصمیم خواهی گرفت...

و این سوال که تا کی به رنگ جماعت؟؟؟

یکی حرف خوبی می زد

"خواهی نشوی همرنگ....رسوای جماعت شو....