ما ادم های پنچر!!!!!!!!!!!!!

اتفاقات امروز یه بخش بزرگی از زندگی من بود....

بعد نماز ظهر و عصر  راهی پلور شدیم که روزه هامون خراب نشه تو راه ماشین بازی در اورد در نتیجه کولر روخاموش کردیم چهارتایی عقب با چادر و ...کلا سخت و گرم بود دیگه !!!

حالا هی تو راه هم وایمیستادیم که تانکر بخریم!!!!

من که ذاتا غرغرو هستم ...غر زدن رو شروع کردم.گرم است!!!!گرم است!!!گرم است!!!

علی و ناصر با وانت و تانکر امدن ..جا عقب باز شد و غرغرهای من تموم!!!

تو ابعلی ماشین خراب شد!!!!!!!!!!!!!

صفحه کلاج نابود!!!!

حلاصه برگشیم رودهن و ماشین و گذاشتیم تعمیرگاه و گفت3ساعت طول میکشه

نماز عصر رو روی یه گان اتاق عمل کنار تعمیرگاه خوندم و مامان که با دقت مراقبه تمیز بودن محیط نمازه...

محبوبه کلا رفته رو اون فازی که یکی از چند چیزی است که من رو دیوانه می کنه فاز هندزفری!!!!هندزفری توی گوش و فارغ از دنیای ما ادم های زنده!!!!!!

حسنا که زنگ میزنه و از یه روز کار اورژآنس میگه و از ادم هاش...

 بعدمن نزدیک 45دقیقه با مامان که البته درست ترش با حافظ مشاعره کردم!!!!!

مامان حافظم رو گرفت بود و من  شعر می خوندم و مامان از روی خافظ جواب میداد!!!

یعنی گرما و روزه و ماشین خراب و ...همه به لطف مادری که طاقت داره و تحمل به یکی ا ز لذت بخش ترین مسافرت های من  تبدیل شد...

یک ساعت و نیم نشسته ایم که معلوم می شود نه جدا باید برویم!!!!

بابا ما را راهی تهران می کند با ون های خطی و وفتی میرسیم خونه افطار فقط هندوانه می خوریم و مامانی که زیباترین اشک های دنبا را ریخت که می گفت

یاد هر روز بابات می افتم که می یاد فقط هندونه می خوره ما فقط یه روز بیرون بودیم....

یاد حرف های حاج اقا مزروعی می افتم 

یاد زندگی های خوبی که همه مون می خوایم داشته باشیم و قکر می کنیم نیست

زندگی های الهی که خودمون توشیم ولی گاهی اوقات متوجه نیستیم 

یاد مامانم که زنگ میزنه و از افطار بابام که به پسرها تو پلور ملحق شده می پرسه...

یاد الرجال صدفوا ما عاهدوا الله که بابا بعضی وقت ها میزنه زیر اواز و می خونه...

یاد مامان و الطیبات للطیبین...

یاد بهترین ادم های دنیا که همه داریمشون....

پدر مادرها.....

.....

پ.ن :غزه هنوز داغ دل ما است   .....در تقتیده ی خیابان های داغ تهران در لابلای جمعیت فشرده ربازهم مطمئن شدم....

/ 3 نظر / 19 بازدید
حسنا

چه روزه شلوغ پلوغی!!! چه بد موقع زنگ زدم پس!!![نیشخند][نیشخند][نیشخند] خدا قسمتتون کنه ازین زندگیا...!

فاطمه

"لحظه هایی که دنبالشون میگردیم" میگفتن زمان خیییلی زود میگذره...یا... انگار همین دیروز بود من با این زودها غریبه بودم تا موقعی که خواستم به لحظه های بهتر فکر کنم.. تا وقتی آرزوهای شیرین و قشنگم را به توقعات بیجا و آزارنده مبدل کردم. من به دور این ساعت گرد و ساعت به دور من و میچرخیدیم و زمان... حلقه ی گمشده ی من و خدا بود. کم کمک با زودهای بزرگتر ها آشنا میشدم کاش غریبه بمانم با روزمرگی های ناشی از دنیا/زدگی