دنیای یک خاله ای که یک ان دکتر شد یا در جهادی چه گذشت؟قسمت1

از بین همه ی همه ی همه ی لحظه ها...

وقتی که مریم و سارا رو شناختم و 2تا فرشته ی خوشگل هم من و بعد 2سال شناختن و خندیدن ....

انگار دنیا رو به من دادند

اهسته دست مریم  را گرفتم و گذاشتم ارام  بین دستهایم خودش را جا دهد...

دستم را از جلو قفل میکنم روی سینه هایش تا بگوید که پدربزرگش20 رور  پیش فوت کرده و حالا همه رفته اندبهشت معصومه و اینکه مادربزرگش گقته که دکتر بیاید معاینه اش کند....

صدایش بزنم  مریم و ببینم که از ته دل لذت میبرد از اینکه اسمش یادم مانده...

عاشق شده ام باز....

/ 3 نظر / 19 بازدید
نور

مريم واقعا حس خوبيه و من ذوق دين اون دوتا بچه رو تو چشات ديدم تو ك حسابي بهت خوش گذشت دكي بودي واسه خودت...

حسنا

من شیفته ی این احساساتتم!!! انصافا حافظت خوبه چون من کلی از اسمای بچه هارو یادم رفته! ضمنا این حس عاشقیت به بچه ها یه راه حل داره که بعدا حضوری عرض خواهم کرد...!!![مغرور] شما فعلا غصه دار انگشت نما شدنت باش![نیشخند]

حسنا

از دست ما نجاتت بده خدا که دق میکنی آخه دیگه کی هی بیاد مجبورت کنه ببرتت تفریح و گردش؟؟؟