گرطبیبانه بیایی به سربالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را

خدا عجیب این روزها داره بهم نشون میده که چقدر کوچکم....

از صحبت 4ساعته با مهناز در حین زدن گره های اخر شال گردن همسرش...

از فکر کردن راجع به پیامبر....

از قهر کردن حسنا و مثل همیشه رابطه هایی که بعد یک قهر مثل طنابی که گره بزنی و کوتاه بشه ما رو نزدیک تر میکنه...

از 4ساعتی که توی داروخانه با دارو ها کلنجار رفتیم و 15دقیقه ای که بیرون با نور و حسنا از ته دل خندیدیم و مثل همیشه من حرفایی که نمی زنم رو گذاشتم برای لحظه های قشنگ که بهشون یه چیزهایی رو نشون بدم...

از دیدار رهبری که امروز با فریبا و رقیه و سمیه رفتیم و خاطرات دیدار اون سالی که با نور و حسنا رفته بودیم

از اینکه خدا ...خدای خوب من همه چیزش سرجاشه حتی اینکه الهه بعد هفت ترم دکتر حجازی رو نشناسه و نگاه من و ببره به عقب و یه چیزهایی رو یادم بندازه...

از اینکه با اومدن فرزانه عزیز یه هیجان خوبی به خونه ما امده

اینکه داریم وارد بیمارستان میشیم خیلی خیلی متفاوت با اون چیزی که من تو تمام این هفت ترم بهش فکر کرده بودم...

از اینکه باید خیلی خیلی بزرگ شم....از اینکه چقدر بچه ام هنوز....

خدایا مواظب باش که این روزها یادم نره....

/ 0 نظر / 9 بازدید