این تنه خسته...

راه می افتیم به سمت هفت تیر هنوز دو دقیقه نشده از خونه امدیم بیرون نمی دونم چرا دارم از گرما میمیرم... از تشنگی زبونم خشک شده و راه نیافتاده انگار خسته شدم...موقع خرید کردن پا درد و گردن درد و بی حوصلگی...

بدنم دیگه نمی دونه با چه زبونی باید بهم بگه جای تو اینجا نیست....

انگار نه انگار هفت روز تو اون روستاهای داغ و با کمبود اب کلی با بچه ها بازی می کردم و می دویدم و می خندیدم ...

اون روز ها نه از خستگی خبری بود نه از بی حوصلگی نه از گردن دردهای بی دلیل و نه از دلمردگی و روزمرگی...

جهادی ما رو به کشتن می ده...مطمئنم....

***

میگه اگه بچه های روستام تو رو به اندازه پشه ها دوست داشته باشن معلوم میشه خاله خوبی بودی...

در اینه به یکی از یادگاری های جهادی نگاه می کنم....

من خاله خوبی نبودم...

شاید الان فاطمه و لیلی و سجاد و ابوالفضل و مریم و شیرین و سحر و فاطمه و نرگس

فراموشم کرده باشن...

ولی من نه ...

هیچ وقت اون لحظه اخر رو که رو زمینه خاکی کنار راحله زانو زدم و گفت خاله نرو ...

هیچ وقت اون بغضی رو باعث شد روم رو برگردونم ...

هیچ وقت یادم نمیره...

قول میدم...

/ 2 نظر / 23 بازدید
حسنا

من که شک ندارم تو بهترین خاله بودی!!! شکم ندارم که بچه ها از دیروز کلی دلشون برات تنگ شده... اما آدمه دیگه فراموش میکنه اما ته دلش همیشه یاد تو میمونن!

حسنا

مطمئنی به روباه گفتن شادهت؟؟؟[مغرور][متفکر]