هیجان این 3هفته نبودن!!!!

و اینکه بعد از 3هفته به خانه بیایی

با خاطراتی از رنگ و بوی جهادی...

با چهره ای افتاب سوخته از یکی از هیجان انگیز ترین خاطرات زندگیت....

مثل جهادی

مثل راهیان

مثل خادم شدن در ایام اعتکاف....

بعضی لحظه ها را اگر در زندگیت تجربه نکنی  نمیرسی به اینکه چقدر خدا دوستت دارد و هر لحظه نگاهت می کند...

این ها را برای چه می نویسم؟؟؟؟برای که؟؟؟

شاید که رهگذری هم هوای جهادی و اعتکاف و راهیان به دلش بزند............

دفترچه خاطراتم را ورق می زنم از خاطرات فروردین 87تا الان که خرداد92....

چقدر حس خوبیه دیدن خدا....

اینکه مواظبته و داره نگات می کنه و همه جا خیلی خیلی بهتر از خودت مواظبته!!!!!

حتی وقتی میشی رییس دستشویی ها!!!!!هم فقط خداست که تو را نگاه می کند و دلت را می خواند و چه حس خوبی است که فقط خدا از دل ادم با خبر باشد!!!!!!!!!!

و اگه همه ادم های روی زمین انقدر که به خودشون اعتماد دارن کاش به خدا هم اعتماد داشته باشن که منتظره تا"""ادعونی""""

و به جای اونی که می خوایم یه چیز خیلی بهتری بهمون بده!!!!!!

و لابد پایان این دل نوشته پراکنده از زندگی و لذت زندگی باید این باشه که

من در استانه انتخابات هنوز هم نمی دانم به کی رای خواهم داد!!!!

ولایتی... جلیلی.... حدادعادل...

چه کسی ولایت پذیر خواهدبود؟؟؟

و در نهایت

یاابن الحسن اقاجان....نامه ها را امروز پیش شما می اورند...ببخش اگر دلت را بازهم شکاندیم.....

/ 0 نظر / 12 بازدید