یه عمر یه هفته ای

دلتنگی این سه هفته نبودن در کنار خانواده و فشارکاری عجیبی که این سه هفته داشت و خبرهای جور واجور و گناه و توبه و بزرگی و بخشش و ارامش بعد از طوفان و ...

سه هفته ای که توش خواسته یا نا خواسته با یه شیب زیاد بزرگ شدم و یاد گرفتم که بیام پیشت و تو حتی اگه من بدترین بدترین بدترین بنده هات باشم بازم ردم نمی کنی...

 که به قول استاد :اقاجان قضیه از این قراره که با یه مهربونی طرفیم.....

این سه هفته یه عمر بود برای خودش

گریه کردم

خندیدم

مهمونی رفتم

رنجیدم

رنجوندم

قضاوت کردم

قضاوت شدم

خسته شدم

گریه کردم

خندیدم

بانشاط و سرزنده از نو شروع کردم...حالم خوبه ... انرژی گرفتم برای برنامه های که مونده برای کارهایی که نکردیم و برای حرف هایی که نزدیم و برای جاهایی که نرفتیم و برای صحبت هایی که نفر چهارمش حاج اقای پناهیان باشه...برای همه چیز

باید دوید....باید خسته شد ...باید نخوابید...وقتی نمانده...

/ 2 نظر / 17 بازدید
من عبادلله

بايد دويد...بايد خسته شد...بايد نخوابيد...وقتى نمانده بسيار جالب بود ولى ميدانيد نكته چيست؟! همه ى اينها براى چه؟! و براى كه؟! هر وقت كه خواستى بدوى بپرس كه آيا ميدانم انتهاى دويدن هايم كجاست و براى كه اين نفس هايم را تند ميكنم؟؟ همه ى حرف هايتات ميگفت كه همت والايى داريد،به نظرتان همت چگونه تعريف ميشود؟!

من عبادلله

خب نكته همين جاست كه چه كسى لياقت اين همه فرصت گذارى را دارد؟! شما درباره ٣هفته صحبت كرديد ولى وقتى پاى عمرى در ميان باشد قضيه بسيار حياتى ميشود...چون يك بار زندگى كردن فرصت خطاى زيادى را نمى پذيرد و بهترين دستاورد آن است كه با كم ترين خطا در كم ترين زمان به دست بيايد جوابى براى عمت نداديد